

زندگی ام را میخواهم .
همین !
آنروزها که با چشمانت میرقصیدم کجا بودی؟؟
لگد کوب ثانیه ها شدم...
خود را بر سجاده کوبیدم...
اما نیامدی؟؟؟
بغض خاکستری دستهای سادگی...
افسون شده کدامين خاطره ای؟؟؟
I'm With You
I'm waitin in the dark
I thought that you'd be here by now
Theres nothing but the rain
No footsteps on the ground
I'm listening but theres no sound
Isn't anyone tryin to find me?
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
take me somewhere new
I dont know who you are
but I... I'm with you
I'm with you
im looking for a place
searching for a face
is anybody here i know
cause nothings going right
and evrything a mess
and no one likes to be alone
Isn't anyone tryin to find me?
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Wont you take me by the hand
take me somewhere new
I dont know who you are
but I... I'm with you
I'm with you
oh why is everything so confusing
maybe I'm just out of my mind
yea yea yea
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Wont you take me by the hand
take me somewhere new
I dont know who you are
but I... I'm with you
I'm with you
Take me by the hand
take me somewhere new
I dont know who you are
but I... I'm with you
I'm with you
Take me by the hand
take me somewhere new
I dont know who you are
but I... I'm with you
I'm with you
I'm with you...
من با تو ام
من روي يه پل وايسادم
و توي تاريکي منتظر هستم
فکر کردم شايد الان بيايي اينجا
به جز باران هيچي نيست
هيچ رد پايي روي زمين نيست
گوش ميدهم اما هيچ صدايي نيست
هيچکس نيست که بخواهد من رو پيدا کنه ؟
هيچکي نيست که منو رو به خونه ببره ؟
شب خيلي سردي است
سعي ميکنم معني اين زندگي رو بفهمم
آيا تو نمياي من رو نميبري
من رو ببري به يه جاي جديد
نميدونم تو کي هستي
اما من با تو ام
دنبال يه جا ميگردم
دنبال يه صورت ميکردم
کسي اين جا هست که من بشناسمش؟
چون هيچي درست نيست
و همه چيز گيج کننده است
هيچکي دوست نداره که تنها بمونه
هيچکي سعي نميکنه که من رو پيدا کنه ؟
کسي نيست که من رو ببره خانه
شب خيلي سردي است
سعي ميکنم معناي اين زندگي رو بفهمم
آيا تو نمياي من رو ببري؟
من رو ببري به يه جاي جديد
نميدونم تو کي هستي
اما من با تو ام
با تو ام
چرا همه چيز انقدر پيچيده شده ؟
شايد من عقلم رو از دست داده ام
شب خيلي سردي است
سعي ميکنم معناي اين زندگي رو بفهمم
آيا تو نمياي که من رو ببري؟
من رو ببري به يه جاي ديگه ؟
نميدونم تو کي هستي
اما من با تو ام
با تو
زندگي ادامه دارد ، دارم بيشتر و بيشتر در باره مسئوليت داشتن ياد ميگيرم و ميفهمم که هر کاري که انجام بدم روي اطرافيانم هم تاثير داره
حالا ميخواهم از اين فرصت استفاده کنم و معذرت بخواهم براي کارهايي که انجام داده ام و براي چيزهايي که هنوز رخ نداده اند ولي کسي نيست که مسئوليت شان را به عهده بگيرد
اشو
"انسان در ترس زندگي كرده است.
زمانش رسيده كه نقطه ي پايان بر آن نهاد.
بشريت به طلوعي تازه نياز دارد، نگرشي تماماً تازه.
کجایی ؟ .....
به چیزی چنگ میزنم که ...
ماهیت ندارد و من
باز می مانم
از نجات .
در میان تمام آرزوهایم به دنبال چیزی گشتم که آرامم کند.
هر چه گشتم نیافتم.
نسکافه ام را میخورم
آرام میشوم
آرام و گرم...
دود،
سر گیجه ،
خلسه ،
من در آوار جنون ،
به خودم می آیم ..
ویرانه هایم را به رخ میکشم..
...
کسی گفت غمهایم را زیر برف پنهان میکنم.
گریستم ...
و آرام گفتم : غمهایت زیباییهایشان را از دست خواهند داد .
تنهایی سالهاست از سر و کول من بالا می رود .
لحظاتم را پر میکند.
خستگی را از تنم بیرون میبرد..
من به تنهایی سخت مدیونم.
حذف شد .......

مرده ها دعا نمیکنند.
مرده ها داشان برای کسی تنگ نمیشود
مرده ها گریه نمیکنند .
مرده ها سردشان نمیشود.
مرده ها سر درد ندارند .
مرده ها دیازپام نمی خورند
مرده ها افسرده نمیشوند .
مرده ها حس نمیکنند دیگر هیچ جا جایشان نیست .
مرده ها زیر بارون خیس نمیشوند .
مرده ها سرما نمیخورند .
مرده ها احساس بی کسی نمیکنند.
مرده ها دلشان از نامردی ها نمیشکند .
کسی حق مرده ها را نمیخورد .
کسی سر مرده ها داد نمی زند .
کسی به مرده ها دروغ نمیگوید .
مرده ها حرف نمیزنند .
مرده ها نمی رقصند .
مرده ها نمی خوانند .
مرده ها نمی میرند .
زنده ها هم اگر بمیرند ... دیگر هیچوقت نخواهند مرد .
هر چقدر هم که سر قبرشان بروی هیچوقت زنده نخواهند شد .
تو دلت هرگز برای من تنگ نخواهد شد .
تو کارت درست است .
تو نخواهی ماند برایم .
تو نخواهی خواست برایم .
تو ...
بمان ! خواهش می کنم .
من ستم را آموخته ام
س : سرد
ت : تو
م : من
تو مرا میبری
به نزدیک
به دور
به زیارت خدا ...
تو مرا میبری
به هرجا ...
به بالا
به پایین
به سقوط
به هبط
به درد
به
مزار شیطان
معرفت اگر زبان داشت
یکبار آرزو میکرد
برای همیشه
ساکت بماند
آنقدر با نگاهت بازی میکنم تا
فقط یکبار
مرا ببینی .
Come with me, stay the night
You say the words but boy it don't feel right
What do you expect me to say (You know it's just too little too late)
You take my hand, and you say you've changed
But boy you know your beggin don't fool me
Because to you it's just a game
So let me on down
Cause time has made me strong
I'm starting to move on
I'm gonna say this now
Your chance has come and gone
And you know
It's just too little too late
A little too wrong
And I can't wait
Boy you know all the right things to say (You know it's just too little too late)
You say you dream of my face
But you don't like me
You just like the chase
To be real, it doesn't matter anyway (You know it's just too little too late)
To be real, it doesn't matter anyway
فرار می کنم کوره راه ها را
می گریزم
از تاریکی
از نیستی
تنهایی
مرگ
اما
در جایی
جایی که زمین در پساپیش قدم هایم قد بلند می کند
ولگد می کند پاهایم را
در همان جاست که روزها زیستنم را می خندند
و من نا امیدانه به آه می اندیشم!
این چنین زیستن
ز ی س ت ن است؟
.............
دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم....
میشود شبها بلوتوث دلتان را روشن بگذارید؟!
من تنهام .
Words like violence
Break the silence
Come crashing in
Into my little world
Painful to me
Pierce right through me
expensive
التماس بودنتان گزاف بود.
وسعم نرسید.
رفتین...
no reason
برای بودنم همانقدر بیدلیلم که برای نبودنم!
how
گاه میاندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید!
my property
از کل زندگی ، دارایی من تنها شب است
و
روشنایی سر سیگار
و ...
تصوری از محالات و نا ممکن ها ...

listen :
باید گوش کنید
و
اگر نخواستید هم ...
گوش نکنید.
...
راستش من ،
بی خیال !!!
dont see
خواب دیدم از بلندی پرت میشوم .
دستهایم را که به التماس بلند بود
ندیدند .
ندیدند ...
آری ، ندیدند .
yesterday
کاش سرگیجه و دود قلیون و خلسه دیروز
همیشگی بود
و
انزاوای من و انزجار زندگی ...
تمام شدنی.
slowly
آرام .. آرام ..
در دردهایم محو میشوم.
one day
« روزی تمام می شوم
بی آنکه آغازم را باور کرده باشند
روزی که حرفهایم
با فعلی مجهول
دچار " نقطه ؛ سر خط " می شود... »
they say right
از زبان زخم هایم شنیدم که من
فوق العاده
بی عرضه میباشم..
.
.
راست میگویند .
living is mad
بی شعور بودن یعنی :
هی زندگی کردن
و
از نو شروع کردن
و
باز هم از اول شروع کردن
و
بعد از هر شکست، باز هم از آغاز شروع کردن
در منجلابی که ،
واقعا شعور اجتماعی در میان نباشد!..
cold
دقت کردم
و به یقین رسیدم که
چاره ای نیست ..
حرفها گاهی سرد تر از دستهایم هستند.
و من
در ادامه تداوم تپش های قلبم
به ناچار به این روال نا بهنجار ادامه می دهم و
در تصوراتم از جهانی پوچ
پرسه میزنم.
شب های من ، کم طاقت شده اند.
گاهی تا صبح
با شب حرف میزنم تا ...
لحظه ها را فراموش کند.
نمیدانم چرا شب از تاریکی میترسد ...
حالا ...
سالهاست
چشم گذاشته ام
پشت این دیوار
تا فقط یک بار صدا بزنی :
بیا..
آتنا ...
گاهی آدم به سرنوشت خودش که شک می کند چاره اش فقط
یک Ctrl+F5 است ...
CoLour
نمی دانم چرا هرچه عکست را نگاه می کنم
رنگ چشمانت در آن معلوم نمی شود
دلیلش را نمی دانی ؟
قیافه ام خنده دار نیست همه به حماقت ام می خندند حق هم دارند اگر ضایع بازی نبود خودم هم با آنها می خندیدم دور هم خوش می گذشت ...!
فکر می کنم کارهایم برای طبیعی نشان دادن قضیه کمی مسخره باشد چون قضیه اصلا هم طبیعی نیست!
be or not to be
به كسي چه ربطي دارد من زنده ام يا نه ؟
اين قضيه فقط به من مربوط ميشود
شايد زنده باشم
حالا شايد هم نباشم
Hold me نگهم دار
Come to me now, slowly به آرامي به سمت من بيا
You caress me, smoothly تو به نرمي منو نوازش مي کني
Calm my fears and soothe me ترسهايِ منو آروم کن و به من تسکين بده
Move your hands across me دستهايت را از من عبور بده
Take my worries from me نگراني هايم رو از من بگير
دلم هی ... اگر هم نبوده که می دانم بوده ... باز هم دلم تنگ می شود ... این را می دانم !
تنگ می شود ...
دلم هی ...
برای چیزهایی که ...
بوده ...
...
نبوده؟
نمیدانم !
به زانو می افتم ..
تمنایی سرد دستهایم را فرا میگیرد .
ضجّه میزنم:
خدا ؟
...
مامان صدایم میکند : آتنا ؟
به سجده می افتم ..
صدایم میکند : آتنا ؟
صدایش میکنم : ربنا اتنا ...
....
اپیزود اول :
امشب مزرعه تنهاست .
مترسک رفته است .
به سایه روی دیوار گفته ام : به جای مترسک بایستد.
سایه دارد چرت میزند.
به خدا گفتم ، گفت : من کار دارم خودت رسیدگی کن.
میدانستم خدا باز با تخت نشینان بالا جلسه دارد .
ایستادم .
...
اپیزود دوم :
دستهایم را به دو طرف میکشم و سرم را با غروری متعقلانه بالا میگیرم .
گویی هزاران سال ، مترسک بودن را از اجدادشان آموخته ام ...
کلاغی که روزی به طرفش سنگ می انداختم، روی سرم مینشیند.
و با طمأ نینه به چشمهایم نگاهی گستاخانه میکند.
اپیزود سوم:
چقدر احساس کوچکی می کنم ...
و احساس می کنم تمام عمر را اشتباه کرده ام!
مترسک بودن لیاقت می خواهد .
سایه به دمر میخوابد .
صدای قهقه ی خدا از آسمان می آید .
شاید باران ببارد امشب .
...
اپیزود آخر :
چند بسته کاه می آورم و سعی میکنم مترسکی بسازم که از من متواضع تر باشد .
لباسم را در می آورم .
تن مترسک میکنم...
و تمام مدت به این می اندیشم که آیا می توانم از خدا بخواهم با من جلسه ای بگذارد؟
...
تا دیروز می انگاشتم که دیوانه ام.
امشب اثبات شد به من که بسیار عاقل ام .
...
از امروز من به جای همه تصمیم میگیرم!!
به دیروزها که می اندیشم ،
میبینم خوشبختی، هر روز از علاقه یا از فرط هیجان اولین عشقش ،
به من توتو ( تخم مرغ شانسی ) میداد.
و من چه بی احساس آنها را سرهم میکردم.
امروز چقدر دلم برای تخم مرغ شانسی هایم تنگ شده است.
....

این وبلاگ مال خودم است .
شما قیافه های ژست گرفته ای که می آیید و نظر میدهید،
لطف کنید ادای پیران قبایل قریش را درنیاورید .
من به نصایح شما فقط میخندم.
...
خود را با اراجیفتان کوچک نکنید .
هنوز زود است بدانید خلسه ی مرگ در نفس زندگی یعنی چه ؟...
از وقت خوابتان گذشته است.

من به تخیلاتم مشکوکم .
به واقعیت هم اعتقادی ندارم.
فقط فکر میکنم آیا خدا میداند من اینجا هستم ؟...
...