تبليغاتX
دختر خاکستری
خسته شدم...






   شاید بیاید  ......

   نخندید !


+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:56  توسط  atena  | 


Love is the One who masters all things;
I am mastered totally by Love.
By my passion of love for Love
I have ground sweet as sugar.
O furious Wind, I am only a straw before you;
How could I know where I will be blown next?
Whoever claims to have made a pact with Destiny
Reveals himself a liar and a fool;
What is any of us but a straw in a storm?
How could anyone make a pact with a hurricane?
God is working everywhere his massive Resurrection;
How can we pretend to act on our own?
In the hand of Love I am like a cat in a sack;
Sometimes Love hoists me into the air,
Sometimes Love flings me into the air,
Love swings me round and round His head;
I have no peace, in this world or any other.
The lovers of God have fallen in a furious river;
They have surrendered themselves to Love's commands.
Like mill wheels they turn, day and night, day and night,
Constantly turning and turning, and crying out...........



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:11  توسط  atena  | 

 

زندگی ام را میخواهم .

همین !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:20  توسط  atena  | 

 

liar.jpg - Image - Photobucket - Video and Image Hosting

 میخواهم آنچه را که سهم من است !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط  atena  | 





 شعری عبث و بی معنا ...


         حذف شد !

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:10  توسط  atena  | 

 

Dancer  


آنروزها که با چشمانت میرقصیدم کجا بودی؟؟
لگد کوب ثانیه ها شدم...
خود را بر سجاده کوبیدم...
اما نیامدی؟؟؟
بغض خاکستری دستهای سادگی...
افسون شده کدامين خاطره ای؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:7  توسط  atena  | 


 

I'm With You

 

 I'm Standing on a bridge

I'm waitin in the dark

I thought that you'd be here by now

Theres nothing but the rain

No footsteps on the ground

I'm listening but theres no sound

 

Isn't anyone tryin to find me?

Won't somebody come take me home

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Won't you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are

but I... I'm with you

I'm with you

 

im looking for a place

searching for a face

is anybody here i know

cause nothings going right

and evrything a mess

and no one likes to be alone

 

Isn't anyone tryin to find me?

Won't somebody come take me home

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are

but I... I'm with you

I'm with you

 

oh why is everything so confusing

maybe I'm just out of my mind

yea yea yea

 

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are

but I... I'm with you

I'm with you

 

Take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are

but I... I'm with you

I'm with you

 

Take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are

but I... I'm with you

I'm with you

I'm with you...

 

 

 

 

من با تو ام

 

من روي يه پل وايسادم

و توي تاريکي منتظر هستم

فکر کردم شايد الان بيايي اينجا

به جز باران هيچي نيست

هيچ رد پايي روي زمين نيست

گوش ميدهم اما هيچ صدايي نيست

هيچکس نيست که بخواهد من رو پيدا کنه ؟

هيچکي نيست که منو رو به خونه ببره ؟

شب خيلي سردي است

سعي ميکنم معني اين زندگي رو بفهمم

آيا تو نمياي من رو نميبري

من رو ببري به يه جاي جديد

نميدونم تو کي هستي

اما من با تو ام

دنبال يه جا ميگردم

دنبال يه صورت ميکردم

کسي اين جا هست که من بشناسمش؟

چون هيچي درست نيست

و همه چيز گيج کننده است

هيچکي دوست نداره که تنها بمونه

هيچکي سعي نميکنه که من رو پيدا کنه ؟

کسي نيست که من رو ببره خانه

شب خيلي سردي است

سعي ميکنم معناي اين زندگي رو بفهمم

آيا تو نمياي من رو ببري؟

من رو ببري به يه جاي جديد

نميدونم تو کي هستي

 اما من با تو ام

با تو ام

چرا همه چيز انقدر پيچيده شده ؟

شايد من عقلم رو از دست داده ام

شب خيلي سردي است

سعي ميکنم معناي اين زندگي رو بفهمم

آيا تو نمياي که من رو ببري؟

من رو ببري به يه جاي ديگه ؟

نميدونم تو کي هستي

اما من با تو ام

با تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:18  توسط  atena  | 



زندگي ادامه دارد ، دارم بيشتر و بيشتر در باره مسئوليت داشتن ياد ميگيرم و ميفهمم که هر کاري که انجام بدم روي اطرافيانم هم تاثير داره

حالا ميخواهم از اين فرصت استفاده کنم و معذرت بخواهم براي کارهايي که انجام داده ام و براي چيزهايي که هنوز رخ نداده اند ولي کسي نيست که مسئوليت شان را به عهده بگيرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:24  توسط  atena  | 

 

اشو

 

"انسان در ترس زندگي كرده است.

زمانش رسيده كه نقطه ي پايان بر آن نهاد.

بشريت به طلوعي تازه نياز دارد، نگرشي تماماً تازه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:0  توسط  atena  | 

 

کجایی ؟ .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:8  توسط  atena  | 



 

به چیزی چنگ میزنم که ...

ماهیت ندارد و من

باز می مانم

از نجات .

 

Emo Tears image, picture by alisa2cute4u - Photobucket

در میان تمام آرزوهایم به دنبال چیزی گشتم که آرامم کند.

هر چه گشتم نیافتم.

نسکافه ام را میخورم

آرام میشوم

آرام و گرم...

 

 

 

 

 

 

دود،

سر گیجه ،

خلسه ،

من در آوار جنون ،

به خودم می آیم ..

ویرانه هایم را به رخ میکشم..

 

 

...











 

کسی گفت غمهایم را زیر برف پنهان میکنم.

گریستم ...

و آرام گفتم : غمهایت زیباییهایشان را از دست خواهند داد .

 

 

 

 

 

تنهایی سالهاست از سر و کول من بالا می رود .

لحظاتم را پر میکند.

خستگی را از تنم بیرون میبرد..

من به تنهایی سخت مدیونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:7  توسط  atena  | 

 

حذف شد .......

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:9  توسط  atena  | 

 

 

 مرده ها دعا نمیکنند.

مرده ها داشان برای کسی تنگ نمیشود

مرده ها گریه نمیکنند .

مرده ها سردشان نمیشود.

مرده ها سر درد ندارند .

مرده ها دیازپام نمی خورند

مرده ها افسرده نمیشوند .

مرده ها حس نمیکنند دیگر هیچ جا جایشان نیست .

مرده ها زیر بارون خیس نمیشوند .

مرده ها سرما نمیخورند .

مرده ها احساس بی کسی نمیکنند.

مرده ها دلشان از نامردی ها نمیشکند .

 کسی حق مرده ها را نمیخورد .

کسی سر مرده ها داد نمی زند .

کسی به مرده ها دروغ نمیگوید .

مرده ها حرف نمیزنند .

 مرده ها نمی رقصند .

 مرده ها نمی خوانند .

 مرده ها نمی میرند .

 زنده ها هم اگر بمیرند  ... دیگر هیچوقت نخواهند مرد .

هر چقدر هم که سر قبرشان بروی هیچوقت زنده نخواهند شد .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:21  توسط  atena  | 

 

...On a long road, miles to go...
...Its winding and cold and its covered with snow...
...But I ask you what we all want to know...
...Where are we going from here...
...Lines on my face , lines on my hands...
...Lead to a future I don't understand...
...Some things don't go as they're planned...
...Where are we going from here...
...Tracing the trails through the mirrors of time...
...Spinning in circles with riddles in rhyme...
...We lose our way, trying to find...
...Searching to find our way home...
...Trying to find our way home...
...As the day dies, with tears in our eyes...
...There's too few hellos and too many goodbyes...
...Silence answers our cries...where are we going from here... .

Blackmore’s Night 

 

 

 

     تو دلت هرگز برای من تنگ نخواهد شد .

            تو کارت درست است .

 تو نخواهی ماند برایم .

       تو نخواهی خواست برایم .

 تو ...

    بمان ! خواهش می کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:7  توسط  atena  | 

 

من ستم را آموخته ام

س : سرد

ت : تو

م : من

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:4  توسط  atena  | 

 

       تو مرا میبری

             به نزدیک

             به دور

                     به زیارت خدا ...

          تو مرا میبری

       به هرجا ...

     به بالا

            به پایین

                      به سقوط

                                    به هبط

                                               به درد

                                       به

                                           مزار شیطان

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:58  توسط  atena  | 

 

 معرفت اگر زبان داشت

یکبار آرزو میکرد

برای همیشه

ساکت بماند 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:53  توسط  atena  | 

 

آنقدر با نگاهت بازی میکنم تا

فقط یکبار

                   مرا ببینی .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:50  توسط  atena  | 

 

 
Ooh no

Come with me, stay the night
You say the words but boy it don't feel right
What do you expect me to say (You know it's just too little too late)
You take my hand, and you say you've changed
But boy you know your beggin don't fool me
Because to you it's just a game

So let me on down
Cause time has made me strong
I'm starting to move on
I'm gonna say this now
Your chance has come and gone
And you know

It's just too little too late
A little too wrong
And I can't wait
Boy you know all the right things to say (You know it's just too little too late)
You say you dream of my face
But you don't like me
You just like the chase
To be real, it doesn't matter anyway (You know it's just too little too late)

To be real, it doesn't matter anyway

 

فرار می کنم کوره راه ها را
می گریزم
از تاریکی
از نیستی
تنهایی
مرگ
اما
در جایی
جایی که زمین در پساپیش قدم هایم قد بلند می کند
ولگد می کند پاهایم را
در همان جاست که روزها زیستنم را می خندند
و من نا امیدانه به آه می اندیشم!
این چنین زیستن
ز ی س ت ن است؟

 

 

.............

 

 

دهانت را میبویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم....


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 13:38  توسط  atena  | 

 

 

 


میشود شب‌ها بلوتوث دلتان را روشن بگذارید؟!
من تنهام .

 Words like violence
Break the silence
Come crashing in
Into my little world
Painful to me
Pierce right through me

 

 

 

expensive

التماس بودنتان گزاف بود.
وسعم نرسید.
رفتین...

 

 


no reason
برای بودنم همانقدر بی‌دلیلم که برای نبودنم!

 

 

 

how
گاه می‌اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید!

 

 

 

 

 

my property

از کل زندگی ، دارایی من تنها شب است
و
روشنایی سر سیگار
و ...
تصوری از محالات و نا ممکن ها ...

 

 

 

 

 http://www.thoughtquotient.com/blogimages/inhabited_store_2007.jpg


listen :

باید گوش کنید
و
اگر نخواستید هم ...
گوش نکنید.
...
راستش من ،
بی خیال !!!

 

 

 

 

 

dont see

خواب دیدم از بلندی پرت میشوم .
دستهایم را که به التماس بلند بود
ندیدند .
ندیدند ...
آری ، ندیدند .

 

 

 

 

 


yesterday
کاش سرگیجه و دود قلیون و خلسه دیروز
همیشگی بود
و
 انزاوای من و انزجار زندگی ...
تمام شدنی.

 

 

 

 love image, picture by zqxmandaazx2 - Photobucket

 

slowly
آرام ..  آرام ..
در دردهایم محو میشوم.

 

 

 

 

one day

« روزی تمام می شوم
 بی آنکه آغازم را باور کرده باشند
روزی که حرفهایم
با فعلی مجهول
 دچار " نقطه ؛ سر خط " می شود... »

 

 

 

 

 


they say right

از زبان زخم هایم شنیدم که من
فوق العاده
 بی عرضه میباشم..

.
.
راست میگویند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

living is mad
بی شعور بودن  یعنی :
هی زندگی کردن
و
از  نو  شروع کردن
و
باز هم از اول شروع کردن
و
بعد از هر شکست، باز هم از آغاز شروع کردن
در منجلابی که ،
واقعا شعور اجتماعی در میان نباشد!..

 

 

 

 

cold

دقت کردم
و به یقین رسیدم که
چاره ای نیست ..
حرفها گاهی سرد تر از دستهایم هستند.

 

 

 

 


و من
در ادامه تداوم تپش های قلبم
به ناچار به این روال نا بهنجار ادامه می دهم و
در تصوراتم از جهانی پوچ
پرسه میزنم.

 

 

 

 

 

شب های من ، کم طاقت شده اند.
گاهی تا صبح
 با شب حرف میزنم تا ...
لحظه ها را فراموش کند.
نمیدانم چرا شب از تاریکی میترسد ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:34  توسط  atena  | 




 

حالا ...

سالهاست

چشم گذاشته ام

پشت این دیوار

تا فقط یک بار صدا بزنی :

بیا..

 

  آتنا ...

 

گاهی آدم به سرنوشت خودش که شک می کند چاره اش فقط

یک Ctrl+F5 است ...

CoLour

 

نمی دانم چرا هرچه عکست را نگاه می کنم

رنگ چشمانت در آن معلوم نمی شود

دلیلش را نمی دانی ؟




 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:46  توسط  atena  | 

 

قیافه ام خنده دار نیست

همه به حماقت ام می خندند

حق هم دارند

اگر ضایع بازی نبود خودم هم با آنها می خندیدم

دور هم خوش می گذشت

...!

 

 

 

 

 

 

فکر می کنم کارهایم برای طبیعی نشان دادن قضیه کمی مسخره باشد

چون قضیه اصلا هم طبیعی نیست!

 

 

 

be or not to be

به كسي چه ربطي دارد من زنده ام يا نه ؟
اين قضيه فقط به من مربوط ميشود
شايد زنده باشم
حالا شايد  هم نباشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:39  توسط  atena  | 

 

 

 

      Hold me                                             نگهم دار  
   Come to me now, slowly                      به آرامي به سمت من بيا
   You caress me, smoothly                  تو به نرمي منو نوازش مي کني
   Calm my fears and soothe me           ترسهايِ منو آروم کن و به من تسکين بده
   Move your hands across me              دستهايت را از من عبور بده
   Take my worries from me                  نگراني هايم رو از من بگير

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:19  توسط  atena  | 


           Miss You

                 دلم هی
                 تنگ می شود ...
                 دلم هی ...
                  برای چیزهایی که ...
                 بوده ...
                  ...
                  نبوده؟
                  نمیدانم !

                  ...

                  اگر هم نبوده که می دانم بوده ...

                  باز هم دلم تنگ می شود ...

         این را می دانم !      

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:44  توسط  atena  | 

 

  

  به زانو می افتم ..

      تمنایی سرد دستهایم را فرا میگیرد .

      ضجّه میزنم:

      خدا ؟

       ...

       مامان صدایم میکند : آتنا ؟

        به سجده می افتم ..

       صدایم میکند : آتنا ؟                                                                                

        صدایش میکنم : ربنا اتنا ...

        ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:34  توسط  atena  | 


اپیزود اول :

امشب مزرعه تنهاست .

مترسک  رفته است .

به سایه روی دیوار گفته ام : به جای مترسک بایستد.

سایه دارد چرت میزند.

به خدا گفتم ، گفت : من کار دارم خودت رسیدگی کن.

میدانستم خدا باز با تخت نشینان بالا جلسه دارد .

ایستادم .

...

اپیزود دوم :

دستهایم را به دو طرف میکشم و سرم را با غروری متعقلانه بالا میگیرم .

گویی هزاران سال ، مترسک بودن را  از اجدادشان آموخته ام ...

کلاغی که روزی به طرفش سنگ می انداختم، روی سرم مینشیند.

و با طمأ نینه به چشمهایم نگاهی گستاخانه میکند.

اپیزود سوم:

چقدر احساس کوچکی می کنم ...

و احساس می کنم  تمام عمر را اشتباه کرده ام!

مترسک بودن لیاقت می خواهد .

سایه به دمر میخوابد .

صدای قهقه ی خدا از آسمان می آید .

شاید باران ببارد امشب .

...

اپیزود آخر :

چند بسته کاه می آورم و سعی میکنم مترسکی بسازم که از من متواضع تر باشد .

لباسم را در می آورم .

 تن مترسک میکنم...

و تمام مدت به این می اندیشم که آیا می توانم از خدا بخواهم با من جلسه ای بگذارد؟

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:26  توسط  atena  | 

 

تا دیروز می انگاشتم که دیوانه ام.

امشب اثبات شد به من که بسیار عاقل ام .

...

از امروز من به جای همه تصمیم میگیرم!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:25  توسط  atena  | 

 

به دیروزها که می اندیشم ،

میبینم خوشبختی، هر روز از علاقه یا از فرط هیجان اولین عشقش ،

به من توتو ( تخم مرغ شانسی ) میداد.

و من چه بی احساس آنها را سرهم میکردم.

امروز چقدر دلم برای تخم مرغ شانسی هایم تنگ شده است.

....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:23  توسط  atena  | 

 

    

این وبلاگ مال خودم است .

شما قیافه های ژست گرفته ای که می آیید و نظر میدهید،

لطف کنید ادای پیران قبایل قریش را درنیاورید .

من به نصایح شما فقط میخندم.

...

خود را با اراجیفتان کوچک نکنید .

هنوز زود است بدانید خلسه ی مرگ در نفس زندگی یعنی چه ؟...

از وقت خوابتان گذشته است.

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:22  توسط  atena  | 

من به تخیلاتم مشکوکم .

به واقعیت هم اعتقادی ندارم.

فقط فکر میکنم آیا خدا میداند من اینجا هستم ؟...

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:19  توسط  atena  |